جمعه 28 تیر1387
خسرو شکیبایی در گذشت...
سلام غم بارم را بپذیر دوست من...
امروز با انرژی زیادی به خونه اومدم(از پادگان) اما وقتی رسیدم خبری رو تو تلوزیون دیدم و شنیدم که به کل احساس و اعصابمو به هم ریخت ...خسرو شکیبایی در گذشت...
یاد مرحوم ناصرعبداللهی افتادم که موقع در گذشت ایشون خیلی حالم گرفته بود ،الان هم همون حس رو نسبت به خسرو شکیبایی دارم ،آخه می دونید خیلی خاطرات زیبایی از ایشون و صداشون در دوران کودکی و نوجوانی ام به یاد دارم...
یادش به خیر خونه سبز ،یا اون فیلم سینمایی که توش آهنگ مادر رو می خوند
(فکر کنم خواهران غریب)...مادر من ،مادر من...
خیلی خاطرات زیاد و زیبایی از ایشون تو ذهنم هست و هیچ موقع صدای به یاد ماندنی ایشون از خاطرم بیرون نمی ره...
می خوام یه چیزی رو براتون تعریف کنم:.
چند روز پیش بود که 2 تا سی دی دکلمه شعر خریده بودم...
که با صداهای زیبا و دلنشین پرویز پرستویی ـ
ــمرحوم زنده یاد حسین پناهی و مرحوم زنده یاد خسرو شکیبایی و... ضبط شده بود
حالا برام یه خاطره شده صدای اون ها به خصوص صدای زنده یاد حسین پناهی و زنده یاد خسرو شکیبایی(و صد البته پرویز پرستویی)
اگه اشتباه نکنم نزدیک سال تحویل بود که زنده یاد خسرو شکیبایی رو دعوت کرده بودند...
بعد اون همه دوری از تلوزیون و سینما خیلی برام جالب بود که ایشون رو ببینم و از حال ایشون آگاه بشم
خیلی خیلی شکسته شده بود انگار بیماری ،ایشون رو به واقع مثل گلی پژمرده بود و اون صدای زیبا که البته زیبا بود ولی لرزشی رو به راحتی می شد از صداشون شنید انگار بعد این چند وقت خیلی سختی ها رو متحمل شده بود...منظورم بیماری ایشون بود (سرطان کبد)...



الان که دارم این نوشته رو می نویسم تلوزیون عکسی رو داره از ایشون نشون می ده که به واقع خیلی حالم رو گرفت...
زنده یاد خسرو شکیبای با بازی خوب و صدای دلنشین که خاطراتی خوب رو برای من(ما) به یادگار گذاشت، روحش شاد و یادش گرامی...

*خسرو شکیبایی*
خدانــــــــــــــــــگهدار
خوشا آنان که با عزت زگيتي
بساط خويش برچيدند و رفتند
نگرديدند هرگز گرد باطل
حقيقت را پسنديدند ورفتند
خوشا آنان که بر اين عرصه خاک
چو خورشيدي درخشيدند ورفتند
*خسرو شکیبایی*
خدانــــــــــــــــــگهدار
چهارشنبه 26 تیر1387
سنگ صبور
.:تقدیم به نادر ،پسر خاله عزیزم:.
رفیق من سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلی یا
خیلی دلم گرفته از خیلی یا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سردُ سوت و کور
توی شبهات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
سه شنبه 18 تیر1387
...!؟
با لباسی خاکی
و سلاحی در دست!
قلم و دفترِ شعرهایم کو...!؟
پنجشنبه 6 تیر1387
صدای پای حضور
سلام به دوستان عزیز...
من مدتی نبودم اونم به دلیل خدمت مقدس سربازی!!
(البته! فقط آموزشی) خلاصه باید بگم که دوران خیلی سختی بود و گذشت ،البته الان تو مخمسه ای افتادم که نه راه پیش دارم نه پس! از این به بعد یک روز در میون اونم ساعت ۲ بعد از ظهر به بعد خونه هستم که تو این وقت کوتاه باید استراحت کنم ،به کارای روزانه برسم و هم زمانی رو به وبلاگم اختصاص بدم...
تا اونجایی که تونستم جواب نظراتتون رو تو وبلاگتون دادم ،فقط ببخشید که نتونستم وبلاگتون رو مطالعه کنم به واقع خیلی وقت کمی دارم و کلی مشکلات و ...
و در آخر امیدوارم... فقط و فقط درکم کنید
و دیگر هیچ.
این شعر رو تو آسایشگاه دوره آموزشی(که هیچ آسایشی برام نداشت!) نوشتم:.
"صدای پای حضور"
دیری نمی پاید
که سکوت غم بار من
روزی صدای پای حضور می شود
دیری نمی پاید و من
تمام گذشته به حال را
می پیمایم
روزی می رسد که من
برای سرا پا "ما" شدن
می آغازم...
دوشنبه 6 خرداد1387
روزهای ناگزیر
این روزها آنچنان که باید
نیستم
همواره گوشۀ اُتاق
خاموش و بی صدا
نشسته ام
تا دستِ لحظه ای غریب
مرا به اُوج آسمان بسپارد
این روزها...
گاهی به رفتن فکر می کنم
به دل کَندن اَز خاک
و دلسپردن به آسمان...
***
واژه ها در کلام و
کلام غَرقِ در سکوت
بسته بر واژه های تکراری
تار عنکبوت
این روزها...
کسی سُراغ مرا نمی گیرد...
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387
شَصت سال گذشت...
روز پَرپَر شدن آلاله ها ،روز مرگِ کبوترهای آزادی مبارک باد!
شَصت سال گذشت...
و اَفسوس کسی گریه های کودکانی معصوم را نشنید
اَفسوس کسی اشک های او را ندید
و صد اَفسوس نام ما انسان است!
مادری اَز کودکی جداست با من بگو که دیگر اینجا آخر دنیاست ، بگو!
گلوله! شرمسارست ، مسیح! خوشحال نیست ، یقینا داوود(ع) و سلیمان(ع) هم...
"صهیون" آرمان و آرزوی ملّت یهود ، سمبل رهایی از ظُلم!! با من بگو که دروغی بیش نیست!
فلسطین شهر خون ، شهر غریب آرزوهای محال ، چه غریبانه تکیده ای به انتظار روز وصال
قلم من تیری به قلب نامردمان زمانه است و واژه هایم خاری به چشم دشمنان زوال پرست
و آیا صبح دیگری در راه نیست...؟
برای کودکان معصوم و بی گناه فلسطین
دوشنبه 2 اردیبهشت1387
دور نقابُ خط بکش!
تو این روزا ما آدما
آدم که نه! آدمکا
پشت نقاب حسرتیم
از سر صبح تا خود شب نقاب به صورت می زنيم
ورد زبون آدما ،شده گلایه از خدا
سهم کلام ما فقط ،شده یه مشت پرت و پلا
تو این روزا هرکی به فکر خودشه
به فکر پول ،به فکر نون شب_شه
دلا شده سرد و يخی
آدما هم آدم برفی...
***
من با توام ای همسفر
ای دوست من ای رهگذر
دستتو به من بده از ته دل فریاد بکش
بگو که عاشقی بگو! دور نقاب و خط بکش
سه شنبه 20 فروردین1387
سکوتِ تنهایی
تنهایی ،تنهایی و تنهایی
گویی که مرا همدمی نیست جز تنهایی
و رفیقی جز غم
سکوتی سرشار از ناگفته ها
درونم موج می زد
ولی افسوس که گوشی شنوای حرف هایم نيست
و نه چشمی پذیرای نگاه سردم
صدایی درونم فریاد می زند: "زندگی زیباست"
پاسخ می دهم: "کجاست!؟"
و باز سکوت تمام درونم را فرا می گيرد...

